گفتگو با مردی که نیم قرن پیش مجدداً فردوسی را دفن کرد

گفتگو با مردی که نیم قرن پیش مجدداً فردوسی را دفن کرد

«فردوسی را خودم دفن کردم»؛ این‌ را حاج قاسم ارفع می‌گوید. مرد ۸۱ ساله‌ای که سال‌ها نگهبان آرامگاه فردوسی بوده است. ۴۰ سال از عمرش را با فردوسی گذرانده و به گفته خودش نبش قبر فردوسی را هم به عهده داشته است. مرد کهنسالی که گرد پیری، روی مو‌هایش را فراگرفته، اما با تمام اینها دلش جوان است. آنقدر که بعد از بازنشستگی مغازه کوچکی را برای خودش دست و پا کرده و داخل آن مشغول به کار شده است تا به قول خودش کار مردم را راه بیندازد. حاج قاسم ارفع در گفت‌و‌گو با «آرمان» از فردوسی و اتفاقاتی که آن روز‌ها افتاد می‌گوید.

از فردوسی و آرامگاهش چه می‌دانید؟

در سال ۱۳۱۳ این آرامگاه را بنا کردند. رضاشاه دستور ساخت مقبره فردوسی را داد. آن موقع‌ها مقبره خیلی کوچک بود، اتاقی بود سه در چهار. اما آن سال پهلوی دوم دستور بازسازی آرامگاه را صادر کرد. آن موقع من اینجا سرکارگر بودم و قرار شد برای مرمت آرامگاه نبش قبر کنیم. البته یکسری مشکلات برای نبش قبر وجود داشت اما به هر حال این کار صورت گرفت. گودبرداری‌ها انجام شد و ۷ متر زمین را کندند. کندن زمین خیلی سخت بود، چون آن زمان که مثل حالا دستگاه‌های خاص برای کندن زمین وجود نداشت. سنگ‌های چند تنی بود و ما باید با دقت آنها را بیرون می‌آوردیم.

زمانی که می‌خواستید نبش قبر کنید کسی هم حضور داشت؟

همه مسئولان دولتی وقت به آرامگاه آمده بودند. فرماندار و استاندار و حتی عکاس‌ها نیز حضور داشتند تا از این مراسم عکاسی کنند. می‌خواستند ببینند از قبر فردوسی چه چیزی بیرون می‌آید. قبر را شکافتم و رفتم داخل. یک کوه استخوان با دو جمجمه بود. راستش را بخواهید من شنیدم اینجا قبلا قبرستان بوده. حتی بسیاری از مردم نوزادهایشان را می‌آوردند و کنار فردوسی دفن می‌کردند. احتمالا وقتی این مقبره را ساختند، همراه استخوان های فردوسی دیگر استخوان ها را نیز دفن کردند. خلاصه تمام استخوان ها را در پارچه پیچیدیم و در دفتر مدیریت گذاشتیم. بعد که کار بنای آرامگاه تمام شد، دوباره خودم استخوان ها را داخل قبر گذاشتم. حالا به هر کس می گویم فردوسی را من دفن کردم، باور نمی‌کند.

استخوان جمجمه؟ آن هم دوتا؟

نمی‌دانم. شاید فردوسی دو تا سر داشت. البته این حرف را فرماندار آن زمان هم وقتی دو سر را بیرون آوردیم گفت.

از مراحل ساخت آرامگاه بگویید.

چوب‌بست‌های آرامگاه را خودم بستم و بردم تا کاکل آرامگاه. بعد هم روی چوب‌بست تخته انداختم و شروع کردیم به تخریب. اما از جنس ساروج بود و به این راحتی‌ها کنده نمی‌شد. البته باید سنگ‌ها سالم می‌ماندند. سنگ‌ها را با قِرقِره می‌آوردیم پایین. شاه‌غلام‌معمار روی سنگ‌ها شماره می‌زد و به ترتیب با فرغون می‌بردند می‌چیدند عقب باغ. بعد که ساخت آرامگاه تمام شد، دوباره سنگ‌ها را به ترتیب شماره از عقب باغ آوردند و بردند بالا چیدند.

چه مدت این ساخت و ساز طول کشید؟

۴ سالی طول کشید و در تمام این مدت استخوان‌های به دست آمده از قبر فردوسی داخل پارچه قرار داشت. بعد از اینکه ساخت و ساز تمام شد، پارچه را برداشتم و استخوان‌ها را داخل قبر گذاشتم و روی آن را هم سنگ مرمر سفیدی نصب کردم.

از کجا می‌دانید که استخوان‌ها متعلق به فردوسی بوده است؟

سال‌ها قبل اینجا باغ کوچکی بود که فردوسی در آن درس می‌خواند. بعد از آن شد قبرستان بچه‌ها، هر بچه‌ای که فوت می‌کرد، در اینجا دفن می‌شد. زمان رضاشاه دو نفر باسواد می‌آیند و می‌پرسند قبر فردوسی کجاست؟ آنها حتی سراغ دروازه رضوان را هم می‌گیرند که صد قدم با قبر فردوسی فاصله دارد. روی پرس‌وجوهای آنها قبر فردوسی مشخص می‌شود. از طرفی همه مردم می‌دانند که فردوسی در اینجا دفن شده است. این موضوع نسل به نسل و سینه به سینه گشته است.

از خودتان بگوید. چه شد که نگهبان قبر فردوسی شدید؟

قبل از اینکه به خدمت سربازی بروم اینجا شاگرد گُل‌کاری بودم. ۶ سالی کار کردم که ماموران آمدند و با زور مرا به سربازی بردند. بعد از سربازی دوباره به آرامگاه بازگشتم و بعد از چهار سال سرکارگر شدم.

سواد هم دارید؟

نه متاسفانه؛ حتی یک کلاس هم درس نخواندم و اصلا نمی‌دانم حتی روی قبر مردی که نبش قبرش کرده‌ام چه چیزی نوشته شده است.

شعرهای فردوسی را هم بلد نیستید؟

گفتم که چون سواد ندارم، شعر هم بلد نیستم. البته فقط یک بیت از شعر روی سنگ قبر را از حفظ هستم. کنار مقبره فردوسی، خط ششم یا هفتمش است. نوشته شده: سرآمد کنون قصه یزدگرد/ به ماه سپندارمذ روز ارد.

حالا چرا از بین آن همه شعر فردوسی همین یک بیت را یاد گرفتید؟

معمولا کسانی که از مقبره بازدید می‌کردند، متوجه معنای این بیت نمی‌شدند. به همین دلیل به سراغ من می‌آمدند و با خواندن این بیت از من می‌خواستند معنی آن را بگویم. من هم که کلا بی‌سواد بودم به آنها می‌گفتم، معنی‌اش را بلد نیستم. اما آنقدر این شعر برایم تکرار شد و آنقدر آن را شنیدم که ملکه ذهنم شد. حالا هم آن را از بر کرده‌ام.

نظر خودتان در مورد این بیت چیست؟ واقعا معنی آن را نمی‌دانید؟

راستش را بخواهید به‌نظر من به شکلی اشاره به ماه و هفته دارد. اما بازهم مطمئن نیستم.

حس شما نسبت به فردوسی چیست؟ به کسی که سال‌ها برایش کار کرده‌اید؟

خیلی به او علاقه دارم. (سکوت می‌کند و آه کوتاهی می‌کشد) ولی چه فایده وقتی سواد ندارم؟ همین علاقه‌ام بود که باعث شد سال‌ها اینجا بمانم و زحمت‌های زیادی برای او کشیدم. اوایل که اینجا این شکلی نبود؛ می‌دانید چقدر خون دل خوردم و زحمت کشیدم تا چنین آرامگاهی درست شد؟

هنوز هم نگهبان آرامگاه هستید؟

نه؛ ۲۰ سالی می‌شود که بازنشسته شده‌ام. حالا یک مغازه کوچک دارم که کارهای تراشکاری در آن انجام می‌دهم. گاهی چاقو تیز می‌کنم، گاهی قطعه کنده شده‌ای را جوش می‌دهم. بالاخره کار مردم را راه می‌اندازم.